با طراحی حاجی حسینی آسان بفروشید و کسب درآمد اینترنتی خود را آغاز نمایید!

فیلمنامه ی کوتاه بافومه

بازدید: 1,061 بازدید
زمان مطالعه: 15 دقیقه
یس
  • روز-خارجی-پارک

رضا وارد پارک میشود، درحالیکه دستش یک کلید آویزان است، خیلی عرق کرده و هراسان است. کلید را بدست مریم میدهد،مریم لبخندی میزند:

مریم : کی برمیگردی رضا ؟

رضا با تیک سر عجیبش :

رضا  : فک میکنم دم غروب بگردم قبل از اینکه پدرت از بیمارستان بیاد.

مریم کلید را از دست رضا میگیرد :

مریم : حال مادرت چه طوره ؟

رضا آشفته :

رضا  :  اینقدر بدتر شده که آدرس خونه براش مینوسم میدم بهش !

مریم لبخند تلخی میزندو کیف خود را از روی نیمکت برمیدارد:

مریم : زود برگرد ممکنه بابام زود از بیمارستان بیاد. ممنون.

مریم از پارک خارج میشود.

 

 

  • روز-داخلی-خانه رضا

کلید را میچرخاند و حالا مریم وارد خانه قدیمی رضا میشود، درحالیکه پلاستیک میوه در دستانش است بلند صدا میکند:

مریم : سلام مادر ماهایا خوبی ! اومدن پیشت.

مادر ماهایا ته سالن در اتاقش روی تخت با لباس های رنگارنگ خانگی نشسته است و به آرامی حرف میزند، دعای زیر لب میخواند.

مریم کیسه ها میوه را به سمت ظرفشویی میبرد تا میوه ها را بشورد.

 

  • روز-داخلی- داخل اتاق کنیسه اصلی

رضا در حال کمک کردن به پدرش برای مراسم در کنیسه بزرگ یهودیان تهران، زیر لب به پدرش غر غر میکند.

رضا : پدر این بار آخرت است ازت کمک میخوام، فقط چند میلیون ناقابله !

پدر رضا در حالیکه سینی ها را داخل اتاق به رضا میدهد، و توجه ای به او نمیکند.

پدر رضا : برو سمت سرداب برام شیشه خالی رابیار تا روی حرفات فکر کنم .

رضا سینی را روی میز میگذارد، لبخندی میزد و شانه های پدرش را میمالد او میداند که پدرش بالاخره کوتاه می آید .

رضا : از اول بگو قند عسل ! تو هیچ وقت روی منو زمین نمی اندازی ! چشم !

رضا از پدر جدا میشود و به سمت سرداب میرود .

 

  • روز – داخلی راهروی سرداب

رضا پای چپش لنگ میزند، از راهروی اصلی به سمت سرداب میرود تا کار پدرش را انجام دهد. درمیان دو طرف راهروی منتهی به سرداب، هرسمت چهار در وجود دارد. صدای زمزمه دو نفر را از پشت دری نیم باز میشنود. میداند که بیشتر مردم یهودی اینجا برای دعا و در مشکلی حضوری می آیند.

مرد اول : با ارزش ترین چیز کلید است که دست همان محافظ است.

مرد دوم : منظورت همان مرد هیکلی بی خاصیت است !

مرد اول : هیچ کس نباید دستش به کلید اتاق 69 برسد .

مرد دوم : کلیددار بی خاصیت ما مراقب است نگران نباش … راس ساعت 14 معمولا یک خروج برای گرفتن غذا دارد بعد برمیگردد ، بالای سر قضیه است و صاحب اتاق هم اتاق اختصاصی به ما داده !

مرد اول : هتل پشت دانشگاه تهرانه ؟ برای مراقبت از اون باید هرشب  بهش سر بهش بزنم.

مرد دوم : هتل بافومه پشت دانشگاه خیابان رحمانی، یک صاحب هتل پیر داره ! البته تا جایی که من میدونم باید محافظ برسه بعد اجازه ورود داری.

مرد اول : اوکیه تو فقط با محافظ هماهنگ باش مراقب کلید  …

حرفهایش تمام نشده هست که در سرداب باز شدو مادر رضا از سرداب بیرون آورد .

مادر رضا : سلام عزیز …

حرفش تمام نشده رضا او را به سمت سرداب برد .

 

  • روز- خارجی خیابان رحمانی

رضا در حالیکه گونی دستش هست، از کنار ماشین پلیس رد میشود. از کوچه بن بست کنار خیابان اصلی گذر میکند، به آرامی شروع به باز کردن در پنجره میکند،  در حالیکه هر لحظه به این طرف و آن طرف نگاه میکند، که کسی از حرکت او بویی نبرد. .

 

  • روز- داخلی اتاق پشتی هتل

پیرمردی کنار پنجره تنها روی ویلچر در حالیکه یک واکمن با آرم سر بز در دستش هست. دستانش  به شدت می لرزید، گردنبد قدیمی با جواهر طرح بافومه سیاه دور گردنش به چشم میخورد . موهای جلوش ریخته هست، چروک، لک و پیس های روی صورتش در حالیکه نور آفتاب دم ظهر از پنجره به چشمانش میخورد مشخص هست. پیراهن سفید ساده ای پوشیده هست و رویش یک بارونی بلند پشمی قهوه ای بر تن داشت، دستانش را با دستکش مشکی پوشانده هست. پاهاش را با گیوهای سفید پوشانده هست. صدای آرام صوت آهنگی witchz the magick  را از داخل واکمن میشنید.

چشمانش از پنجره به سمت مغازه خیاطی آن سمت خیابان هست. ماشین ها و آدم ها را میدید، که همه مشغول کارهای روزانه خود هستند. همزمان که میدید که کنار خیاطی، در مغازه قصابی آن سمت خیابان، قصاب هیکل درشتی چاقو خود را برداشت و محکم شروع به پوست کندن جساد بز آویزان روی میله آهنی روبه روی مغازش شد، که ناگاه سرش سوت کشید. احساس عجیبی به او دست داد، یک لحظه بعد صدای کوبش در آمد. رضا در حالیکه جلیقه خونی داشت از در وارد شد و دو سیم واکمن را از روی گوش های پیرمرد کشید:

رضا : مهمون داریم سرهنگ!

 

سرهنگ در حالیکه واکمن را سفت در دستانش فشار میداد و صدای اهنگ از سیم های هندزفری های آویزان از روی پاهای پیرمرد می آمد، با صورت یخ کرده روی ویلچر خود تیکه زد.

مرد پشت به سر پیرمرد هست و در همان حالی که پشت به سرهنگ جلیقه خود را با دستمال تنظیف روی میز و آب پاک میکرد، شعری زمزمه میکرد. برگشت و با دندان های نصفه نیمه زردش در حالیکه پیرمرد پشتش به او هست، دم گوشش زمزمه کرد:

رضا : مثل همیشه مثل یک هتلدار خوب و آرام رفتار میکنی وگرنه اینبار بعد از زبونت، سراغ چشات میرم !

 

دندان های زردش به هم زد و لبخندی زد. در شرایطی که پیرمرد صورتش را نمیدید، فقط حس می کرد، لحن و صدای مرد تغییر کرده است، این بار با صدای ظریفی مثل یک خانم حرف میزد:

رضا : اون هیچ کاری نمیکنه، لزومی نداره، اقای رضا ناراحت باشه !

 

محکم ویلچر سرهنگ را سمت در روبه رویش میکشد، با پوتین چرمیش محکم به در میزند، تا با باز شدن در ، ویلچر را از در رد میکند و درحالیکه دو دستش روی دسته های فلزی ویلچر هست.

رضا از در پشتی وارد هتل میشود، مشاجره ای سنگین دارد و قبل ازاینکه بتواند خود را کنترل کند صاحب هتل که مشکل حرکتی دارد را با ساطوری که به همراه دارد میزند. منتظر می ماند تا شخص اصلی برسد تا کلید را بدست بیارد. کلید را که میخواست بدست آورد و قبل از اینکه ، طبق درخواست رضا فقط کلید را برگرداند.

سرخود وارد اتاق اصلی میرود و با اصل داستان اشنا میشود.

 

 

  • روز- داخلی لابی هتل

به سمت پیشخوان هتل می رود. ویلچر سرهنگ را جلوی پیشخوان میگذارد و خود به سمت سالن رو به روی پیرمرد می رود .

سالن 24 متری مربع که پیشخوان سرهنگ گوشه سمت راستش و آسانسور بزرگی جلوی در ورود هست، رضا وسط سالن با ریختن آب گلدان روی پیشخوان و چپ و راست کردن چکمه اش لکه خون های وسط سالن را پاک میکند. سرهنگ در حالیکه روی زانوش واکمن هنوز آهنگ پخش میکند، دستانش به شدت می لرزد. رضا لاغر اندام با ریش بزی روی فکش و موهای بلند مشکلی، ساطور بلند برپشت کمرش، بیرون می آورد و به سمت پیشخوان سرهنگ می آید.

رضا : سلام که کرد فقط سر تکون میدی و مثل همیشه لبخند میزنی … مفهومه ! تا ببینم کلید را بده!

 

چند لحظه هست سرش را با حالت بی حوصلگی تکان میدهد و با صدای زنانه فریاد میزند:

رضا : سرهنگ پیرمرد باهوشی رضا ، چرا بهش اینقدر گیر میدی !

 

صدای زمخت با چرخاندن سرش دوباره روی وجه جدیدی از رضا ثابت میشود:

رضا : چرا باید پیرمرد احمقی مثل اینو زنده ….

 

حرف هایش تمام نشده هست، که ناگهان سرهنگ با دهان خون آلود با یک تک سرفه خون آلود روی بارونیش بالا آورد. رضا با صدای فریاد بلندی به سمتش رفت و او را روی ویلچر زد، تا میخواست ساطور بکشد، از دوربین بالای سر پیشخوان ورود مرد درشت هیکلی و چاقی را دید که از در اصلی هتل روبه خیابان ورود کرد. رضا امان نداد در حالیکه سرهنگ روی ویلچر با دهان خونی هست، او را از روی بارونی خونی با ویلچرش به سمت در پشتی که از اول آورده هست کشید. در پشتش را محکم بست و با ساطور خود را پشت پیشخوان گذشت و دستی روی موهای لختش کشید.

نفس عمیقی کشید ، در اصلی باز شد. مرد درشت هیکل سیاه چهره با ایرپد روی گوش سمت راستش با یک کیف چرم بزرگ واردشد و با صدای زمختی لب باز کرد:

مرد هیکلی محافظ : با سرهنگ بنيامين کار داشتم ! اتاق میخواستم !

تیک عصبی رضا اجازه درست حرف زدن به او نمی داد، لحظه ای مردانه خشن لحظه ای زنانه ظریف !

به زور لبخندی زد و سر به سمت کلید خانه چوبی سمت راست پیشخوان کرد و با صدای زنانه:

رضا : چشم قربان ! بفرمائید …

اولین کلیدی که از پیشخوان دستش آمد، را به روی کانتر گذاشت و لبخندی مصنوعی زد، صورت مرد هیکلی بی روح هست و چشمانش به کانتر میخ شد، شماره هفت روی کلید،عینک دودی خود را بالاکشید و  با صدای زمختش که به زور از لای چربی های گردنش می آمد.

مرد هیکلی محافظ :  به من قول شماره 69  را داده هستند !

رضا پیشانیش عرق کرده هست، گردنش را چرخاند، شماره های روی پیشخوان حداکثر 65 داشت و به 65 به زور میرسد، لبخند مصنوعی زد تا برگشت سمت مرد سیاه چهره .

رضا : سرهنگ بنيامين خودشون باید به شما بدن این کلیدو من …

صدای کوبیدن بلندی اومد و بعد صدای جیغ و ماشین از خیابان رو به روی ، معلوم هست، که سرهنگ خود را برای فرار از همان پنجره به بیرون پرت کرده هست! سر مرد سیاه به سمت در پشتی چرخید که … ساطور بلند شد و سر مردسیاه را روی هوا زد. رضا باصدای فریادی محکم روی کانتر زد، بی تفاوت به سرهنگ از پشت پیشخوان پرید، خون کل سالن را گرفته هست، صدای زنانه بلند شد:

رضا : الان پلیس می آد میخوای چی کار کنی ! فرار کن … فرار کن …

رضا : خفه شو احمق ! الان که به یک قدیمیش کلید رسیدم فرار کنم !

رضا دست بند میان دست مرد سیاه بی سر و کیف چرم را با ساطور زد و بعد کیف را با همان ساطور شکافت. داخلش یک توردستی، پنست،چراغ قوه، حلقه و یک مکعب بزرگ چوبی هست، چند باری با ساطور ضربه زد و بعد مکعب چوبی دربسته را شکست، کلید برنزی داخلش را برداشت. بی تفاوت از کلید روی زمین خونی افتاد ، از دوربین جلوی در را دید، سرهنگ کشان کشان کل خیابان را بسته هست.

شلوار لی غرق خون شده هست، از جای خود بلند شد، به سمت پیشخوان رفت ، تند تند در کشوها را باز میکرد، دنبال کلید 69 هست. کلید برنزی روی پیشخوان هست، چشمانش گرد شد: رویش ریز نوشته هست 69 و با تمام کلید های هتل فرق داشت.کلید را مشت کرد، با بدن خونی چشمانش به دوربین خورد: ماشین های پلیس رسیدند.

به سمت ته سالن رفت و آسانسور را زد، در باز شد.

 

  • روز- داخلی آسانسور هتل

آینه ای قدی روبه رویش هست، شلوار لی آبی خونین ، پیراهن ابی راه راه، مچ تا ارنج آستین بالا داده هست، جلیقه ای مشکی خونین، چشمان بی روح.

وارد آسانسور شد به صفحه کلید خیره شد، مثل کلید 65 که دیده هست 6 طبقه به علاوه یک آر به معنی روف.

دکمه 6 را زد در آسانسور بسته شد، ساطور را با صدای آرامش بخش آهنگ آسانسور می چرخاند و به خود روی آینه خیره شده هست.

 

  • روز- داخلی راهروی هتل

در سالن رو به راهرو باز شد ، سالنی با دو طرف درهای طلایی با فرش مشکی شطرنجی . آرامش عجیبی داخل راهرو هست و فقط صدای قدم های رضا میآمد و خبری از صدای پلیس ها نهست، جز صدای نازک

رضا :  مطمئنی که میخوای در 69 را باز کنی ! قرار ما با رئیس فقط داشتن کلید 69 هست نه بیشتر !

صدای زمخت فرصت نمیداد ، درحالیکه رضا با ساطور هر لحظه در سالن بزرگ جلوتر میرود … 61 … 62… 63 …

رضا :  ساکت شو احمق ! باید ببینم رئیس برای چی منو تو این خراب شده فرستاده !

ته سالن، در چوبی بزرگ و متفاوتی هست که رویش شماره 69 هست. لحظه ای به اول سالن و آسانسوری که حالا بسته شد نگاه کرد و ساطور دست راست، کلید دست چپ،کلید را روی در چرخاند. در بازشد، همه جای اتاق 69 تاریک هست، کلید برقش هم کار نمیکرد.

رضا آرام قدم برداشت، صدای پایین آمدن مجدد آسانسور آمد، انگار پلیس ها رسیده هستند. رضا بی هوا وارد اتاق تاریک شد.

 

  • روز- داخلی اتاق 69

در را با ترس پشت سرش بست، هیچ نوری در اتاق نهست به غیر از رنگ تیغ ساطورش. عرق کرده هست، دستانش هنوز روی کلید خراب روشنایی اتاق هست، صدای گریه عجیبی از ته اتاق شنیده می شد.صدای موبایلش بلند شد:

رضا : رئیس اسماعیل گفت فقط کلید بردار بیار چرا اینقدر شلوغش کردی ! پلیس ها کل هتل را بستند ! چرا زبون صاحب بار قطع کردی، گفتم بی سرو صدا بکشش !

صدای زمخت رضا در شرایطی که قدم زنان به سمت صدا گریه میرفت بلند شد:

رضا : به اسماعیل بگو کلید دست منه، منم الان تو اتاقم !

صدای پشت تلفن کمی می لرزید و داشت جرو بحث میکرد:

صدای تلفن روی آیفون هست، صدای خش دار شد، هنوز صدای عجیب گریه با سوز عجیبی داخل اتاق کاملا تاریک هست :

اسماعیل : صدای ارباب بلند شده …

رضا صدای نازک در حالیکه از قدم زدن به سمت صدا ایستاد:

رضا در جا خشکش زد، صدای گریه قطع شده هست ساطور را بالا گرفته هست، گهواره ای بزرگ وسط اتاق بزرگ هست، روی زمین چندین جنازه لخت افتاده هست و خون کف اتاق خشکش زده هست. صدای اسماعیل با خش زیاد و آهسته در حالیکه تلفن را از رضا گرفت، بلند شد.

اسماعیل :  به اربابت نزدیک شو رضا … از اربابت نترس !

رضا چشمانش به سختی میتوانست داخل گهواره را بیند. چیزی تکان میخورد، موجودی روی گهواره دستانش را تکان میداد، لحظه ای روی گهمواره خیره ماند. چشمانش خیره به تک چشم روشن هست. موبایل از دستش افتاد، ساطور روی زمین افتاد. صدای اسماعیل به آرامی بلند شد :

اسماعیل :  هدیه آسمانی ما را حالا که دیدی، پیش خودت نگاه دار ! بزودی باید جا به جایش کنی !

 

  • روز داخلی خانه رضا

مریم در حال خواندن کتاب برای مادر رضا است، که به ارامی حرف میزند. قبل از اینکه به در برسد، در محکم باز میشود . مریم سمت در پشتی اشپزخانه پنهان میشود،  شخصیت اسماعیل تقریبا قدی حدود 2 متر هیکلی ببسیار چاق دارد، سه نفر پشت به سر او هستند .اسماعیل به آرامی جلو میآید . مریم همانجا پنهان شده است،اسماعیل همانجا با اسلحه مقابل مادر رضا  .

اسماعیل : پسر دزدت کجاست لعنتی  !

مادر رضا حرفی برای گفتن ندارد و فقط با چشمان اشکی نگاه میکند .

 

  • روز داخلی خیابان پشتی منزل رضا

همان حال مریم از در پشتی منزل فرار میکند و به رضا زنگ میزند، رضا ماجرا را به او میگوید.

رضا : ببین یک چیزی پیشت ماجراست نمیدونم ولی این موجودی که دست منه عادی نیست !

مریم : بزار بیام پیشت باهم حرف میزنیم یک کاری میکنیم !  اینا خطرناکن اسلحه دارند.

رضا : به مادرم آسیبی نرساندند؟

مریم : نمیدونم ولی تاجایی که من دیدم همون دوستت رضا ماجرا را لو داده !

رضا : بیا سمت کارگاه قدیمی محله ارمنی ها تا یک فکری کنیم.

مریم : لوکیشن بفرست ، ممنون.

رضا : لطفا به پلیس خبر نده پای من وسط گیره !

مریم : باشه عزیزم

 

  • شب خارجی بیرون کارگاه قدیمی 

مریم ماشین پژو خود را کنار درب بزرگ کارگاه قدیمی پارک میکند. حس عجیبی دارد، بدنش یخ کرده است و ترس عجیبی از رضا و ماجرا دارد.

16-2 شب داخلی داخل کارگاه قدیمی

مریم  به کارگاه می اید و بعد بچه را نزدیک میشودو یک لحظه تعجب میکند.

مریم : باید زودتر این موجود به پدرم نشون بدی !

رضا : این موجود هرچی است تضمین پول و نجات مادرمه !

مریم : پدر من حلش میکنه بهت قول میدم.

وبا اجازه مریم، رضا با بچه به سمت مطب پدر مریم میروند.

 

  • شب داخلی خانه مریم

پدر مریم در دمنوش به او میدهد و استقبال گرمی میکند . پدر مریم انگشت بافومه در دست دارد .

پدر مریم : کار خوبی کردین آوردینش اینجا !

مریم : پدر نمیخواید معاینش کنید.

پدر مریم : باید به یکی از دوستام در این مورد صبحت کنم !

رضا : اگر آسیبی به مادرم برسونن چی، چرا باید صبر کنیم !

دمنوشی به آنها میدهد. مریم میداند که بچه چی است و با رضا در این مورد بحث میکند .

مریم : این بچه شبیه دجالی که من توی کتابهای قدیمی خوندم.

رضا : اینا خرافاته!

مریم ناگهان از تماس پدرش با اسماعیل باخبر میشود و از او داستان را طلب میکند. ، بدن رضا لمس میشود و در کنار مریم می افتد، پدر مریم اشک در چشمانش جمع شده و از دیدن فرزندش شرمنده است. اسماعیل وارد میشود و در حالیکه به سمت کالکسه میرود لبخندی میزند او در مقابل مریم و پدرش می ایستد.

اسماعیل : دخترت میتونه طلب بخشش کنه ولی این قاتل نه !

پدر مریم : هرکاری بگید من میکنم تا زنده بمونه دخترم.

اسماعیل : برای ارباب زبونش ببر تا دیگه نتونه برای کسی تعریف کنه.

پدر مریم :

که به سمت انها برود ولی او قبول نمیکند در حالیکه اشک میریزد. پدر مریم از مشکل مغزی رضا به اسماعیل میگود اسماعیل با سربه رضا اشاره میکند، لبخندی مینزد اجازه انتقال کالسکه را میدهد.

 

  • شب داخلی خانه رضا

جنازه رضا و مادر رضا روی زمین هست و در روی تخت به شکل خودکشی رضا را می ببینید.

 

 

دسته‌بندی داستان
اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید

سبد خرید شما خالی است.

ورود به سایت
کانال تلگرام ما را دنبال کنید